باز دلم پريشان است...
چشمهايم هم نمي خواهند بنويسند...
باز دنيا مرا ديوانه كرده است...
تنها , ترنم لبهايم مرا از عالم مردگان نجات مي دهند...
لبهايم كه مثل روزگاران پيش , تكرار كنان مي خوانند :
واي بـــــــــــــــر من !
گر تو آن گــــــــــــم كرده ام باشي...!
*این نوشته ام مربوط میشه به قدیم ها...دلم هواش رو کرد, دوباره آپ کردم...

امروز یکی از هیجان انگیزترین روزهای زندگیم بود..
آرین ام , پاره ی تنم , امروز میرفت پیش دبستانی...
صبح ساعت ۸ که اومد خونمون , خیلی ذوق داشتیم...
آخی...!
کی فکرش رو می کرد آرین کوچولویی که ساعت ۹ صبح ۱۷ تیر سال ۸1
به دنیا اومده بود اینقدر بزرگ بشه که امروز بره مدرسه...!
به قول مامانم: "حالا دیگه یه خورده داره مرد میشه!"
آرین ام!
امیدوارم همیشه موفق باشی....!
ساعت ۱۲ که از مدرسه برگشته بود میگفت:
"عمه نگین! عمه نگین! با چندتا از پسرای مدرسه, دخترا رو کتک زدیم!"
این هم از نسل جدید...!
.
.
خیلی خوشحالم...
خیلی خوشحالم....
خیلی خوشحالم.....
مرد کوچولوی من داره میره مدرسه!
.
.
.
به سه سال دیگه فکر می کنم که قراره آیلین کوچولو هم بره پیش دبستانی...!
چه رویای شیرینیه کودکی!
*آرین کوچولو , برادرزاده ام....
*آیلین کوچولو , خواهرزاده ام....